تبلیغات
خورشید ولایت - شعرهای کودکانه ماه محرم

خورشید ولایت - شعرهای کودکانه ماه محرم

اشعار و دلنوشته های دانش آموزان در باره ی امام رضا(ع)

اشعار و دلنوشته های دانش آموزان در باره ی امام رضا(ع)

خورشید ولایت - شعرهای کودکانه ماه محرم اشعار و دلنوشته های دانش آموزان در باره ی امام رضا(ع)
شعرهای کودکانه ماه محرم 

 کربلا
دویدم و دویدم
به کربلا رسیدم


همان روز
که خورشید و ماه گرفت

جوی خون
روی زمین راه گرفت

بچّه‌ای
تشنه بود و شیر می‌خورد

پشت هم
به خیمه‌ها تیر می‌خورد

آن طرف
نیزه بود و سپر بود

این طرف
فرشته بود و پر بود

خون می‌ریخت
از آسمان میدان

امام رفت
تنها میان میدان

چند تا مرد
به روی او تیغ زدند

ناگهان
فرشته‌ها جیغ زدند
نوحه ی کودکانه زبانحال علی اصغر

بخواب ای غنچه ‏ی پرپر، بخواب ای کودک مادر

علی اصغرم لالای، لایی مادرم لالای‏

عزیزم از چه بی‏تابی چرا مادر نمی‏خوابی؟

گمانم تشنه آبی، علی اصغرم لالای‏

مزن آتش به جان من، مبر تاب و توان من

ببین اشک روان من، علی اصغرم لالای‏

چرا مادر علی جانم نمی‏گیری تو پستانم

چه می‏خواهی نمی‏دانم، علی اصغرم لالای‏

عزیز من مکن غوغا بخواب ای کودک زیبا

مسوزان قلب مادر را، علی اصغرم لالای‏

مزن آتش دل من را مسوزان حاصل من را

علی اصغرم لالای، لالایی مادرم لالای‏

چه شور است این به سر داری، مگر میل سفر داری؟

مکان و منزل من را علی اصغرم لالای‏

نخوابم در کنار تو خزان گردد بهار تو

چنین مادر مکن زاری، علی اصغرم لالای‏
تالیا, [26.09.17 18:38]
[Forwarded from بوستان دانش (سیده زهرا عسکری)]
بخواب ای غنچه ‏ی پرپر، بخواب ای کودک مادر

علی اصغرم لالای، لایی مادرم لالای‏

عزیزم از چه بی‏تابی چرا مادر نمی‏خوابی؟

گمانم تشنه آبی، علی اصغرم لالای‏

مزن آتش به جان من، مبر تاب و توان من

ببین اشک روان من، علی اصغرم لالای‏

چرا مادر علی جانم نمی‏گیری تو پستانم

چه می‏خواهی نمی‏دانم، علی اصغرم لالای‏

عزیز من مکن غوغا بخواب ای کودک زیبا

مسوزان قلب مادر را، علی اصغرم لالای‏

مزن آتش دل من را مسوزان حاصل من را

علی اصغرم لالای، لالایی مادرم لالای‏

چه شور است این به سر داری، مگر میل سفر داری؟

مکان و منزل من را علی اصغرم لالای‏

نخوابم در کنار تو خزان گردد بهار تو

چنین مادر مکن زاری، علی اصغرم لالای‏

تالیا, [26.09.17 18:38]
[Forwarded from بوستان دانش (سیده زهرا عسکری)]
آی قصه قصه قصه،ای بچه های قشنگ

برای قصه گفتن،دلم شده خیلی تنگ

من حضرت رقیه،یه دختر سه ساله م

همه میگن شبیه گلهای سرخ و لاله م

گل های دامن من،سرخ و سفید و زردن

همیشه پروانه ها دور سرم میگردن

از این شهر و ازون شهر آدمای زیادی

میان به دیدن من،تو گریه و تو شادی

هر کسی مشکل داره،میزنه زیر گریه

مشکل اون حل میشه تا میگه یا رقیه

خلاصه ای بچه ها تو صحرای کربلا

وقت غروب خورشید،شدیم اسیر غولا

پیاده و پیاده همراه عمه زینب

راه افتادیم و رفتیم،از صبح زود تا به شب

تا اینکه ما رسیدیم به کشور سوریه

از کربلا تا اونجا راه خیلی دوریه

توی خرابه شام ما رو زندونی کردن

با ما که بچه بودیم نامهربونی کردن

فریاد زدم:«آی مردم،عموی من عباسه

بابام امام حسینه،کیه اونو نشناسه؟»

سر غولا داد زدیم،اونا رو رسوا کردیم

تو قلب مردم شهر خودمونو جا کردیم

تالیا, [26.09.17 18:38]
[Forwarded from بوستان دانش (سیده زهرا عسکری)]
دویدم و دویدم  به کربلا رسیدم

کنار نهر آبی لب های تشنه دیدم

یه باغبون خسته با یک دل شکسته

کنار باغ تشنه زانو زده نشسته

کوچولوی شش ماهه که پاک و بی گناهه

اگه طاقت بیاره عمو جونش تو راهه

آهای! آهای ستاره! یه دختر سه ساله

خواب باباش و دیده اشک می ریزه می ناله

امام مظلوم من! کاشکی کنارت بودم

وقتی تو تنها بودی رفیق و یارت بودم

تالیا, [26.09.17 18:38]
[Forwarded from بوستان دانش (سیده زهرا عسکری)]
امام سوم ما که مشهوره تو دنیا

با ظالمان می جنگید با مظلومان می‌خندید

قرآن زیاد می‌خونده تو سختی‌ها نمونده

گشته توی کربلا شهید راه خدا

توصیه کرده به ما آقای خوب دنیا

امر به معروف کنید کمک به مظلوم کنید

وقتی که آب می‌خوریم سلام می‌دیم به آقا

بچه‌های حسینی آب می‌خورید؟ بفرما


شعر امام حسین (ع)

دویدم و دویدم

به كربلا رسیدم

كنار چشمه آب

یه مشك خالی دیدم

مشك دادم به چشمه

چشمه به من آب داد

آب و دادم به زمین

زمین به من لاله داد

لاله به رنگ خونه

تو گوش من می خونه

این قسمت می تونه سینه زنی انجام بشه

حسین حسین غریبه

تشنه ولی شهیده

حسین حسین حسین جان

حسین حسین حسین جان

نوحه ی کودکانه زبانحال حضرت رقیه 

آی قصه قصه قصه،ای بچه های قشنگ

برای قصه گفتن،دلم شده خیلی تنگ

من حضرت رقیه،یه دختر سه ساله م

همه میگن شبیه گلهای سرخ و لاله م

گل های دامن من،سرخ و سفید و زردن

همیشه پروانه ها دور سرم میگردن

از این شهر و ازون شهر آدمای زیادی

میان به دیدن من،تو گریه و تو شادی

هر کسی مشکل داره،میزنه زیر گریه

مشکل اون حل میشه تا میگه یا رقیه

خلاصه ای بچه ها تو صحرای کربلا

وقت غروب خورشید،شدیم اسیر غولا

پیاده و پیاده همراه عمه زینب

راه افتادیم و رفتیم،از صبح زود تا به شب

تا اینکه ما رسیدیم به کشور سوریه

از کربلا تا اونجا راه خیلی دوریه

توی خرابه شام ما رو زندونی کردن

با ما که بچه بودیم نامهربونی کردن

فریاد زدم:«آی مردم،عموی من عباسه

بابام امام حسینه،کیه اونو نشناسه؟»

سر غولا داد زدیم،اونا رو رسوا کردیم

تو قلب مردم شهر خودمونو جا کردیم

برچسب ها: نوحه ی کودکانه زبانحال علی اصغر، نوحه ی کودکانه زبانحال حضرت رقیه، کربلا، شعر امام حسین،  

تاریخ : چهارشنبه 5 مهر 1396 | 08:27 ب.ظ | نویسنده : Nahid Rezai | نظرات
.: Weblog Themes By Slide Skin:.